مجنون الزهرا
عشق را پرسیدم از مجنون
چیست دل را می کند افسون
گفت بنویسش به خط خون
ح و س و ی و ن
(حا و سین و یا و نون)
دیوانگان حسین(ع)
مجنون الحسین(ع)
دیوانگان زینب(س)
حسن مجتبی(ع)
واعظان کین جلوه درمحراب و منبر میکنند
سقای کربلا
هیئت مذهبی حضرت علی اصغر (ع)
آن سفر کرده ...
فاطمه یاس علی
منتظران وعاشقان آقا
نینواییان
خورشید خیبر
قتلگاه
بسیج جهانی
شلمچه سرزمين عشق و ايثار
يك قدم تا پشت خاكريز
تا صبح انتظار
خورشید پنهان
ماه بني هاشم عباس (ع)
حاج حمید
سرزمین نور
دلتنگی عزیز
یا ام البنین(س)
سیب خوشبو
اباالفضل العباس (ع)
عاشقان علی(ع)
جناب شیخ مرتضی زاهد - ره - یکی از شخصیتهای بسیار ممتاز و برجسته ای هستند که در دوره رضا خان سهم بسیار ارزشمند و کم نظیری در تعلیم ، پرورش و زنده نگهداشتن اعتقادات مذهبی مردم داشتند .
جناب زاهد بر اثر تزکیه نفس به آن چنان درجه ای از نورانیت و صفای باطن رسیده بود که بسیاری از علمای آن زمان مصاحبت با ایشان را مغتنم می شمردند .
اگرچه به دلیل گذشت روزگار و درگذشت بسیاری از شاگردان و همراهان ایشان دسترسی به زندگینامه و سیره کامل ایشان ممکن نیست ، اما همین مقدار نیز که توسط مولف محترم کتاب " آقا شیخ مرتضای زاهد " جمع آوری شده مغتنم و بسیار ارزشنمد است .
آشنایی با شخصیت بزرگی که اگر چه بدلیل پاره ای از ملاحظات تحصیلات خود را تا سطح اجتهاد ادامه نداد ، لیکن در امر تعلیم و تربیت آنچنان درخشان و بی بدلیل عمل نمود که امثال " آقا سید کریم پينه دوز " از محضر ایشان کسب فیض نموده و به مقامی نائل می شوند که امکان ملاقات قطب عالم " حضرت حجت ابن الحسن العسگری " و تشرف پی در پی به خدمت آن وجود مقدس ، برایشان ممکن می گردد .
گرچه حکایات و نکات رسیده از جناب زاهد نسبت به عظمت شخصیت ایشان بسیار کم و اندک به نظر می رسد ، اما شما به عنوان خواننده این سطور باید با کنار هم گذاشتن همین مطالب بتواند به ادراکی از شخصیت ایشان دست یابید ....
نقل شده است که جناب زاهد بیشترین توشه را از استاد خویش " آیت الله سید عبدالکریم لاهیجی " بر گرفته اند در پایان این گفتار برای بهتر آشنا شدن با این شخصیت بزرگ جا دارد تا با ذکر حکایتی از ایشان نیز یادی کرده باشیم :
آیت الله سید عبدالکریم لاهیجی سالها در نجف اشرف تحصیل و توفیق آنرا داشت تا از محضر یکی از نام آور ترین مجتهدین و فقهای جهان تشیع حضرت آیت الله مرتضی انصاری استفاده ببرد .
او با تلاش و کوششی شبانه روزی یکی از شاگردان ممتاز و برجسته شیخ مرتضی شده و پس از سالها تحصیل و استفاده از اساتید مختلف به مقام اجتهاد می رسد . کم کم وقت آن می شودتا به وطن بازگردد و به تبلیغ و ترویج معارف و احکام دین بپردازد ...
ایشان پس از اجتهاد، استفاده از وجوهات شرعیه را بر خود روا ندید و عاقبت به این فکر افتاد تا مدتی به کسب و کار مشغول شود تا خدای متعال خودش گشایشی فراهم کند ، ایشان برای جلوگیری از هر گونه مشکلی به صورت ناشناس به تهران مهاجرت کرده و فقط عده کمی از دوستان نزدیک را از رفتن خود با خبر می کنند و سپس در مغازه تاجرمومنی بنام حاج ملا حاجی به شاگردی مشغول می شود .
مرحوم شیخ مرتضی انصاری ،از اینکه یکی از بهترین شاگردانش بدون هماهنگی و گرفتن توصیه نامه از نجف به ایران بازگشته بسیار نارحت می شود و همان وقت نامه ای به تهران خطاب به آیت الله ملا علی کنی ارسال می کنند و از مقامات آقا سید عبدالکریم لاهیجی خبر داده و تاکید می کنند سید را دریابند و از وجودش در حوزه علمیه تهران استفاده شایسته ببرند .
بعد از وصول این نامه در تهران و چندین روز چشم انتظاری ، برای وارد شدن سیدی جلیل القدر در لباس و سیمای یک عالم ، دست به جستجوی گسترده ای می زنند اما اثری از سیدی با آن نشانه های داده شده پیدا نمی کنند .
انتظار مرحوم کنی تا شش ماه ادامه می یابد و آن سید نیز با آن همه مقام و درجه علمی و فقهی در حالی که بزرگی و آقایی برایش با پادویی و شاگردی فرقی نداشت به عنوان شاگردی ساده و معمولی مشغول به کار بود .
عاقبت یک روز حاج ملا حاجی نیاز به یک استخاره پیدا می کند شاگردش را صدا می زند و می گوید :
آقا سید ! به خانه آیت الله کنی برو و عرض کن استخاره ای برای من بگیرند و جوابش را هم با عجله برای من بیاور .
سید به راه می افتد و به خانه آیت الله کنی وارد می شود .
آیت الله در حال تدریس بود و جمع کثیری از علما و فضلای تهران در پای درسش نشسته بودند . سید به ناچار جلوی در نشسته و منتظر می شود .
کم کم نسبت به موضوعی که در درس مطرح شده بود حساس و کنجکاو شده و پس از دقایقی بی اختیار همه افکارش با آن بحث علمی درگیر می شود . اشکالی اساسی به ذهنش می آید و موقعیت خود را فراموش می کند و با صدای بلند شروع به اشکال علمی می کند .
نگاههای همه به سوی ایشان برمی گردد و با توجه به لباس ایشان تند تند به او می گویند :
آقا سید ساکت اینجا جلسه درس است ، الان که جای صحبت نیست !
اما آیت الله کنی با تیز هوشی در می یابد که اشکال بسیار علمی و حساب شده است به شاگردانش می گوید :
آرام باشید این اشکال بسیار علمی و حساب شده است و باید برای آن جوابی پیدا کنیم .
ایشان درس را به پایان برده و سید را به نزد خود می خواند و می پرسد :
آقا شما اهل کجا هستید ؟
سید جواب می دهد : اهل لاهیجانم .
آیت الله کنی می پرسد : نام شما چیست ؟
و سید بی خبر از نامه شیخ مرتضی انصاری جواب می دهد : نامم سید عبدالکریم است
برقی در چشمان مرحوم کنی می درخشد سید را با خوشحالی در آغوش می گیرد و بعد از احوالپرسی می گوید : ما شش ماه است که در انتظار شما هستیم ...
از آنجا که سید در طول این مدت بسیار دقیق و خوب کارهایش را انجام داده بود و هیچ وقت این قدر دیر نکرده بود کارفرمایش از دیر آمدن آقا سید نگران و ناراحت می شود .
با عجله به سمت منزل آیت الله کنی به راه می افتد و از دیدن شاگردش در کنار آیت الله کنی بسیار تعجب می کند .
با دست و حرکات صورت به سید اشاره می کند که بی ادبی نکند و خودش را کنار بکشد ... و با شرمندگی به آیت الله کنی می گوید :
ببخشید آقا این سید که اینقدر خودمانی آمده و در کنار شما نشسته است شاگرد من است .
حاج ملاحاجی نیز بعد از چند دقیقه ، تمام داستان سید را می فهمد و می خواهد همراه با عذرخواهی دست سید را ببوسد ولی سید فارغ از این دلبستگی ها بود .
برای ملا حاجی این متانت و رفتار سید باورکردنی نبود .
تمام کارها و حرکات سید مثل شاگردهای معمولی بود انگار نه انگار نفسانیت ، غرور و خودبینی در وجودش جایی داشت ...
و این تنها و تنها گوشه ای از زندگی استادی بود که شاگردی چون شیخ مرتضی زاهد را پرورش داده بود ...
ولادت
شیخ مرتضی زاهد در سال 1247 هجری شمسی در تهران، در محله حمام گلشن، چشم به جهان گشود.
والدین
پدرش آخوند ملاآقا بزرگ، مردی روحانی و یكی از واعظان و روضه خوانهای توانا و بلند آوازه تهران بود؛ تا آنجا كه به او « مجدالذاكرین » لقب داده بودند.
تحصیلات
بنابر آنچه كه در ششمین جلد از کتاب گنجینه دانشمندان آمده است آقا شیخ مرتضی ابتدا درسهای مقدماتی را نزد پدرش و بعضی دیگر از فضلای تهران فرا میگیرد و آن گاه به صورت رسمی از طلبههای مدرسه مروی تهران میشود.
او درسهای معروف به « سطوح» را از اساتید مدرسه مروی، به خصوص مرحوم آقا میرزا مسیح طالقانی، بهره می برد و سپس از محضر اساتیدی چون حضرت آیت الله آقای حاج سیدعبدالكریم لاهیجی و شهید مجاهد فی سبیل الله آیت الله شیخ فضل الله نوری استفاده میبرد.
اگر چه که ایشان اساتیدی چون آقا سیدعبدالكریم لاهیجی ( حکایت آیت الله لاهیجی در پیشگفتار همین بخش از نظر شما گذشت ) و آقا شیخ فضل الله نوری داشته است؛ اما در زندگی خودش را فقط یك واعظ و روضه خوان ساده میدانسته و از هر گونه اظهار فضل و دانشی به شدت پرهیز میكرده است؛ حتی منبرها و روضههایش را هم از روی كتاب برای مردم میخوانده است!
بهر حال از آن چنان استادی، چنین شاگردی بیادعا و به دور از هر گونه هوای نفسی، دور از انتظار نیست.
تعلیم و تربیت
شیخ مرتضی زاهد پس از مدتی تحصیل به این نتیجه رسیده بود كه باید همانند پدرش به تعلیم و تربیت مردم و وعظ و روضه خوانی برای مردم كوچه و بازار بپردازد و بیشترین ارتباط و نشست و برخاست را با مردم داشته باشد.
او سالها در یكی از شبستانهای مسجد جامع، واقع در بازار تهران، همیشه یكی دو ساعت بعد از اذان ظهر به اقامه جماعت میپرداخت تا هر كس نتوانسته است در دیگر نمازهای جماعت حاضرشود، بتواند نمازش را به جماعت بخواند.
او خودش را برای ارشاد و تعلیم و تربیت و خدمت به مردم وقف كرده بود و كمتر روزی بود كه آقا شیخ مرتضی زاهد جلسه خانگی نداشته باشد. به غیر از این جلسات، خانهاش همیشه به روی همه مردم باز بود و غالباً چند نفر از مؤمنین، به خصوص جوانهای صالح و جویای جوهره عبودیت و معارف الهی، در محضرش بودند و از صفای باطنی و معنویتش استفاده میبردند.
مرحوم آیت الله شیخ مهدی معزّی که خودش از علمای اخلاق و عالمان مهذّب تهران بود می گفت:
« در زمان رضاخان دو نفر بودند که به حقیقت بیشتر از بقیه ایمان و دین مردم تهران را نگه داشتند ... یکی از آن دو نفر آقا شیخ مرتضی زاهد بود. »
نوه ایشان نقل میکند:
مرحوم آقا شیخ مرتضی فرموده بود:
« من اگر تا سه چهار سال دیگر به تحصیلات ادامه داده بودم، به درجه اجتهاد میرسیدم؛
از مسئولیتش ترسیدم و مشغول تبلیغ و وعظ شدم. اما بعدها از این تصمیم بسیار پشیمان و نادم شدم؛ بعدها فهمیدم اگر مجتهد شده بودم خیلی بهتر بود.»
شیخ مرتضی زاهد در تمام مدت عمر پربرکت خویش با دقت و وسواس فراوان مقید به حضور و راه اندازی جلسات مذهبی و تعلیم و تربیت بود و همانطور که در آینده خواهد آمد ، برای عدم وقفه در این مسیر حتی به مسافرت هم نمی رفتند ، با اینکه در اواخر عمر به علت کهولت قادر به راه رفتن نبودند توسط شخصی که ایشان را به دوش می گرفت خود را به این مجالس می رساندند.
سیره عملی
جناب حاج آقای جاودان در رابطه با سیره جدش مرحوم شیخ مرتضی زاهد، نقل می کنند:
« روش و سیره ایشان چیزی جز عمل به دستورات شرع مقدس و توجه كامل بر انجام واجبات و ترك محرمات نبوده است. »
رحلت
سرانجام جناب شیخ مرتضی زاهد پس از سالها مجاهده و تعلیم و تربیت عمومی و تأثیرگذاری شگفت انگیز خود بر انفاس مردم در روز جمعه دوم خرداد 1331ه.ش دعوت حق را لبیک گفت.
حاج آقا مهدی فرزند ایشان در آن ایام به پدرش در تطهیر و آماده شدن برای نماز كمك میكرد. ایشان نقل می کنند:
در یکی از آخرین شبهای اردیبهشت ماه، سال 1331 هجری شمسی به دلیلی، تأخیر داشته و در وقت مقرر به منزل نرسیدم .
كم كم آقا شیخ مرتضی ناراحت و پریشان شدند و ترسیدند نمازشان قضا شود. آن شب بعد از رسیدن به منزل از زبان آقا شیخ مرتضی شنیدم كه میگفت:
« خدایا، دیگر، مرتضی خسته شده است تا همین هفته دیگر، مرتضی را ببر پیش خودت».
یك هفته بعد، در روز جمعه دوم خرداد 1331 آقا شیخ مرتضی، فقط كمی سرما خورده بود و فرزندش آقا شیخ عبدالحسین، برای احتیاط به حاجی، همان شخصی كه در اواخر عمر شیخ مرتضی، ایشان را به دوش می گرفت و به جلسات می برد گفته بود خودش را جلوی آقا آفتابی نكند تا آن روز را، آقا استراحت كند و به جلسه خانه آقای كسایی نرود.
آقا شیخ مرتضی بسیار دلخور بودند و از صبح، تند تند سراغ حاجی را می گرفتند.
آن روز، بعد از ظهر حاج آقا شریف از واعظان محترم تهران به دیدن آقا شیخ مرتضی آمده بود.
همسر ایشان ظرف شیری را از پشت پرده برای آقا شیخ مرتضی گذاشت و ایشان نگاهی به شیر انداخت و گفت:
« عجب! خدا را شكر، آخرین غذای حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام هم شیر بود.»
ساعتی بعد آقا حاج محمدحسین سعیدیان برای بردن آقا، به جلسه هفتگی شب های شنبه خانه شان آمدند.
آقا شیخ عبدالحسین می خواست آقا استراحت كند ولی شیخ مرتضی خودش راضی بود تا او را به جلسه خانه آقای سعیدیان برسانند.
حاج شیخ محمدعلی جاودان در آن روزها حدوداً هفت سالش بود. مادرش او را برای خرید چیزی مأمور كرده بود.
ایشان به یاد می آورد که:
« به جلوی اتاق آقا شیخ مرتضی رفتم و نگاهی به داخل اتاق انداختم. آقای سعیدیان و پدرش، به طور عادی در حال گفتگو با پدر بزرگم آقا شیخ مرتضی زاهد بودند.
من برای خرید بیرون رفتم و وقتی که برگشتم دیدم سر آقا شیخ مرتضی بر روی پاهای آقای سعیدیان است و او در حال ریختن تربت سیدالشهداء علیهالسلام در دهان آقا شیخ مرتضی است
و لحظاتی بعد؛ غم و ماتم، خانه را فرا گرفت و آقا شیخ مرتضی به همین آسانی و در حالی كه دوست داشت خودش را برای انجام وظیفه و رفتن به یكی از جلساتش آماده كند جانش را به جان آفرین تسلیم كرد. »
محل دفن
دفن پیکر ایشان در حرم حضرت اباالفضل العباس (ع) نیز حاوی تذکر و عبرت است:
« یكی از تاجران بازار تهران از دنیا رفته بود و فرزندانش می خواستند جنازه اش را به عتبات عالیات و به كربلای امام حسین علیهالسلام حمل و دفن كنند.
آنها با تمام امكاناتشان به دنبال گرفتن اجازه نامه از دولت های ایران و عراق می افتند؛ ولی هر چه تلاش می كنند موفق نمی شوند. پس از چند روز مجبور می شوند پدرشان را در همین ایران به خاك بسپارند.
آن مرحوم دفن میشود و پس از چند روز، برگه اجازه حمل جنازه به كربلا، به دست فرزندانش می رسد.
در همان روزها آقا شیخ مرتضی از دنیا می رود و فرزندان آن تاجر، آن اجازه نامه را به خانواده آقا شیخ مرتضی تقدیم می كنند.
و بدین ترتیب، جنازه آن عبد صالح و پرهیزكار و خداترس به كربلا حمل میشود و در صحن حرم قمر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس علیهالسلام دفن میشود و سیر برزخی را در آن حریم ملكوتی آغاز میكند. »
کرامات بعد از رحلت
آقای حاج حسن محمدی می گفت:
« من در حدود هفت، هشت سالم بود آقا شیخ مرتضی زاهد از دنیا رفت.
آن شب جمعی از مومنین و دوستانش در خانه ایشان جمع شده بودند و جنازه ایشان را در حیاط شستشو و غسل و کفن می کردند.
من آن شب با همان حال و هوای کودکی و از روی کنجکاوی، برای تماشای رفت و آمدهای خانه آقا شیخ مرتضی به بالای پشت بام خانه مان رفته بودم. از بالای پشت بام خانه ما به خوبی می شد حیاط و رفت و آمدهای خانه آقا شیخ مرتضی را تماشا کرد.
من آن شب در بالای پشت بام، صحنه عجیبی را دیدم که در آن زمان نمی توانستم اهمیت و حقیقتش را درک کنم؛ ولی با این حال تماشای آن صحنه برای من در آن سن و سال بسیار جالب و ذوق آور بود.
آن شب در حالی که عده ای جنازه آقا شیخ مرتضی را می شستند من می دیدم نوری بسیار شدید و زیبا و تماشایی از بالای آسمان تا بالای خانه آقا شیخ مرتضی زاهد آمده است و مستقیم به حیاطی که آقا شیخ مرتضی را غسل می دادند تابیده است!
در واقع نوعی نورباران بود نورها می آمدند و می رفتند!
این نورافشانی بسیار واضح و تماشایی بود، به خصوص با توجه به اینکه در آن زمان هنوز کوچه ها و خیابانها و خانه های تهران به این شکل و به این صورت کامل برق کشی نشده بود و شبهای تهران تا حدودی در تاریکی قرار می گرفت.
آن شب وقتی این نورافشانی را مشاهده کردم، بسیار ذوق زده شده بودم. با عجله از بالای پشت بام پایین آمدم و آنچه را دیده بودم برای پدربزرگم بازگو کردم. سپس دستهای پدر بزرگم را گرفتم و با شتاب او را به بالای پشت بام بردم.
دوستان و رفقای آقا شیخ مرتضی همچنان در حال غسل و شستشوی جنازه او بودند و آن نورافشانی نیز همچنان بر آن نقطه ادامه داشت. ولی نمی دانم چگونه بود که پدر بزرگم همانند من که بچه ای هفت و هشت ساله بودم آن نورافشانی را نمی دید و من هرچه با ذوق و هیجان آن نور را به پدر بزرگم نشان می دادم،
او چیزی نمی دید و فقط برای اینکه مرا آرام کند اشاره ای به چشمهایش کرد و به من گفت: پسرک من پیرمرد هستم و چشمهایم ضعیف و کم سو است و نمی توانم ببینم. »
آیت الله خرازی در رابطه با جنازه آقا شیخ مرتضی نقل می کنند:
مرحوم پدرم می گفت:
« چند سال پس از وفات آقا شیخ مرتضی زاهد به کربلا مشرف شده بودم و بر بالای قبر آقا شیخ مرتضی که در یکی از حجره های حرم حضرت اباالفضل علیه السلام واقع است زیاد حاضر می شدم.
یکی از خدام حرم که مسئولیت آن حجره را نیز بر عهده داشت، زمانی که فهمید من با آقا شیخ مرتضی دوستی و رفاقت داشته ام، بنای گفتگوی با من را باز کرد و گفت:
جنازه صاحب این قبر پس از گذشت چند سال همچنان همانند روز اولش سالم است و شما در یک وقت خلوتی به اینجا بیا من گوشه ای از قبر را باز کنم تا شما صورت و جنازه آقا شیخ مرتضی را با چشمهای خودت مشاهده کنی!
و مرحوم پدرم گفته بود: نه، نه این کار از نظر شرعی اشکال دارد. »
به غیر از پدر آیت الله خرازی، افراد دیگری نیز این موضوع را نقل کرده اند، از جمله مرحوم شمس زاده و مرحوم حاج محمود کاشانی که از تجار محترم بازار تهران و از خیرین بوده اند.
نقل است ایشان جنازه سالم شیخ مرتضی را خودش در هنگام تعمیر صحن مطهر حضرت ابوالفضل علیه السلام رویت کرده است.
همچنین حاج آقا سیبویه نیز در این رابطه می فرمودند:
« جنازه مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد را در صحن حرم حضرت قمر بنی هاشم، اباالفضل العباس علیه السلام، به خاک سپرده اند.
ما هم تا زمانی که در کربلا ساکن بودیم بر سر قبر ایشان می رفتیم. چند سال بعد از وفات مرحوم زاهد، صحن حضرت عباس علیه السلام نیاز به تعمیرات و بازسازی پیدا کرد. در آن تعمیرات، قبر مرحوم زاهد را هم باید می شکافتند.
اما زمانی که قبر را باز کرده بودند، مشاهده شد جنازه ایشان بعد از چند سال همچنان سالم و تر و تازه است و هیچ تغییری نکرده است! »
تعبد و عمل به احکام شرعی
آیت الله حاج سیدمحسن خرازی در مورد تعبد ایشان اینطور نقل می کنند که:
« مرحوم شیخ مرتضی زاهد شاخصه هایی داشتند که بسیار قابل توجه است.
اول اینکه او نسبت به احکام و ظواهر شرع و عمل به رساله های عملیه، بسیار متعبد بود. معلوماتش در حد اجتهاد نبود؛ به همین جهت یکی از مراقبات و دغدغه های بزرگش این بود که به صورت درست و صحیح [احتیاط] به احکام دینی عمل کند.
همین امر سبب شده بود تا ایشان بسیار مکرر به خدمت بزرگان علمای تهران چون حضرت آیت الله خوانساری می رسید و از احکام و شرعیات سوال می کرد. این تعبد به احکام از شاخصه های او بود و این دغدغه در او بسیار محسوس بود.
اخلاص فوق العاده
آیت الله خرازی در مورد اخلاص ایشان می فرماید:
ایشان دارای اخلاصی بسیار فوق العاده بود؛ اخلاصی که برای همه ظاهر و محسوس بود. هر کس با ایشان اندکی معاشرت پیدا می کرد به خوبی برایش معلوم می شد این بزرگوار فقط و تنها خدا را در نظر دارد و بس.
این اخلاص در تمام شئونات زندگی ایشان حاکم بود؛ همه نشست و برخواستها و همه کارهایش برای خدا بود و کسی که به این شکل اخلاص داشته باشد، خدا می داند به چه درجات و به چه مقاماتی راه پیدا می کند! و این اخلاص در زندگی ایشان بسیار نمایان بود.
اخلاص در ذکر مصائب اهل بیت(ع)
حاج آقا حسین معزی می گفت:
صحنه ای از آقا شیخ مرتضی را هرگز فراموش نمی کنم:
« بچه بودم و ایشان برای دیدن پدرمان به خانه ما آمده بود. یادم هست در آن زمان آقا شیخ مرتضی بسیار پیر و نحیف شده بود و یک آقایی ایشان را به کولش گرفته بود و به خانه ما آورده بود.
آن روز چند نفر دیگر در خانه ما حضور داشتند؛ به همین خاطر مرحوم پدرمان به آقا شیخ مرتضی گفت:
آقا! حالا که چند نفر از مومنین جمع هستند، دوست داریم شما مقداری روضه برای ما بخوانید.
آقا شیخ مرتضی قبول کرد و بلافاصله شروع به خواندن روضه کرد.
او فقط جمله ای کوتاه و مختصر را بیان کرد. یادم هست آن چند کلمه در رابطه با روضه عطش بود.
اما آن صحنه و تصویرهای بعد از آن روضه خوانی، با آنکه من کم سن و سال بودم، همان طور در ذهنم باقی مانده است و آن را فراموش نکرده ام؛ زیرا فقط با همان چند کلمه روضه ای که آقا شیخ مرتضی خواند، به اندازه ای حاضرین منقلب و نالان شدند که چند نفرشان از حالت عادی خارج شدند و ... »
اثر سوره حمد و اخلاص
تعدادی از دوستان و رفقای خاص آقا شیخ مرتضی زاهد که با ایشان نزدیک و محرم بودند و آقا شیخ مرتضی بسیاری از حرفها را به راحتی می توانست به آنها بگوید نقل می کنند:
« به دور ایشان جمع بودیم. آقا شیخ مرتضی زاهد نگاهش به مورچه ای بی جان افتاد. لحظاتی در فکر فرو رفت و سپس رو ما کرد و گفت:
« می گویند این دانشمندهای جدید همه چیز را براساس آزمایش و امتحان، قبول یا رد می کنند! »
همه حاضران به خوبی فهمیده بودیم او از این جملات منظوری دارد.
آقا شیخ مرتضی نگاهش را به آن مورچه متمرکز کرد.
نگاه حاضران نیز به آن مورچه بی جان معطوف شد. آقا شیخ مرتضی آن مورچه بی جان را برداشت و آن را به دو نیمه نصف کرد!
همه از این عمل شگفت زده شدیم! اگرچه آن مورچه جان در بدن نداشت، اما از آقا شیخ مرتضی چنین عملی بعید بود.
آقا شیخ مرتضی بگونه ای بود که هر کاری می کرد فقط و فقط برای خدا میکرد و کار بیهوده از او سر نمی زد. مردی که حتی نفس کشیدنها و پلک زدنهای او نیز نشانه های فراوانی از اخلاص و برای خدا بودن داشت.
آقا شیخ مرتضی زاهد هر دو نیمه مورچه را با مقداری فاصله بر روی زمین گذاشت؛ سپس سرش را بالا آورد و گفت:
« می گویند این دانشمندان جدید همه چیز را باید آزمایش و امتحان کنند... پس بیایید ما هم یک آزمایش بکنیم. »
در حالی که به آن مورچه دو نیمه شده نظر داشت ادامه داد.
« در روایات آمده است اگر بر مرده ای هفتاد مرتبه، سوره حمد را قرائت کردید، اگر دیدی آن جنازه جان پیدا کرد و زنده شد، زیاد تعجب نکنید! ... پس بیایید ما هم این مطلب و این حمدهای خود را امتحان و آزمایش کنیم. »
آقا شیخ مرتضی زاهد شروع به خواندن سوره حمد کرد.
چند بار سوره حمد قرائت شد، معلوم نیست، ولی پس از لحظات و دقایقی همه حاضران با چشمهای شگفت زده مشاهده کردند که هر دو نیمه از مورچه تکان تکان خوردند و به هم نزدیک شدند و به هم چسبیدند و سپس مورچه ای کامل و سالم جان گرفت و به راه افتاد!
سبحان الله عما یصفون الا عبادالله المخلصین.
خداوند منزه است از آنچه او را به آن توصیف می کنند مگر آن گونه که بندگان مخلص توصیف می کنند.
اخلاص در غذا خوردن
مرحوم آیت الله تهرانی می فرمودند :
« آقا شیخ مرتضی زاهد در طول عمرش غذاها را نیز فقط برای خدا خورده است تا جان و رمق برای بندگی و عبودیت داشته باشد به گونه ای که این امر سبب شده است تا او دیگر طعم و مزه غذاها را هم تشخیص ندهد. »
دائم الذکر بودن
و نیز آیت الله خرازی نقل می کنند که:
« ایشان دائم الذکر بود. این عمل بسیار مشکل است؛ واقعاً سخت است که آدم به صورت دائمی و همیشگی به یاد خدا باشد. البته من کم سن و سال بودم که ایشان را درک کردم؛ ولی با این حال تا آنجا که یادم هست هیچ وقت یادم نمی آید ایشان را در وضعیتی دیده باشم که نشان دهد در غیر از ذکر و یاد خدا است.
ایشان هم خودش دائم الذکر بود و هم اینکه سعی می کرد تا افراد را به خدا و آخرت متوجه کند و به جنیه های معنوی مشغول سازد. اعیان و بزرگان علمای تهران وقتی به خدمت ایشان می رسیدند، احساس می کردند در یک عالم دیگری حضور پیدا کرده اند. »
دریای معارف
دیگر شاخصه آقا شیخ مرتضی، دارا بودن معارف بود ایشان معارفی را که برای مردم می گفت، خودش هم دارای همان معارف بود. معارفشان هم همین معارف اهل بیت علیه السلام بود؛ یعنی قرآن و اخبار و احادیث و ادعیه.
مربی بی نظیر
یکی دیگر شاخصه های او مربی بودنش بود. ایشان خیلی سازنده بود. او به حقیقت « مربی» بود؛ یعنی افراد را خیلی خوب تربیت می کرد و با خدا پیوند می داد و با آن پیوندی که پیدا می شد افراد به راه می آمدند و متحول می شدند.
در جلسه ایشان نیز قشرهای مختلفی چون علما و مجتهدین و تجار و بازاریان و اداره ای ها و اقشار مختلف شرکت می کردند.
ایشان یک سری جلساتی داشت که در ابتدای مغرب با نماز جماعت شروع می شد ( نمازهای ایشان نیز طولانی بود) و سپس مقداری تعقیبات و بعد گاهی تا دو ساعت صحبت می کرد؛ ولی مستمعین تا آخر می نشستند و خوب گوش می دادند.
حالات و روحیات
حاج محمد سعیدیان از جلسه های آقا شیخ مرتضی زاهد که هر هفته در شبهای شنبه در خانه پدرشان برگزار می شد نقل می کنند:
« ... در آن زمان گاهی که وضو گرفتن های آقا شیخ مرتضی را مشاهده می کردم، می دیدم که او چنان غرق در حال خود و توجه به تکلیف و انجام فریضه می شود که گویی هیچ کسی دیگر در مجلس حضور ندارد و به نحوی با خداوند متعال به راز و نیاز می پرداخت که تقربش به ذات لایزالی به خوبی مشهود بود.
همچنین به هنگام نماز با تمام وجود در پیشگاه حق متعال به قیام و قعود و سجود و ذکر مشغول می شد...
مرحوم آقا شیخ مرتضی مطالب دینی و اخلاقی و عرفانی و سخنان خود را از روی کتاب بازگو می کرد و شمرده شمرده و با تأنی بیان می نمود...
افرادی که پای موعظه آن مرحوم می نشستند، حداقل تا مجلس هفته بعد، نیروی وعظ و نصیحت مشفقانه ایشان، آنان را از ارتکاب گناه و مکروهات باز می داشت و به کرامات نفسانی سوق می داد...
عمل و چهره اش تذکاری بر بندگی خدا و خلوص و رفتارش بی رغبتی و عدم دلبستگی به دنیای بی ارزش. به هیچ وجه حرص و هوی و هوس و علاقه به زخارف دنیا و لذایذ مادی از او دیده نمی شد...
حقیر می دیدم مرحوم آقا شیخ مرتضی وقتی به ذکر مصائب سرور شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام اشاره می نمود، بسیار با اخلاص و با جگری سوخته روضه می خواند.
هنوز طنین ناله های جان سوزش به گوش دلم می رسد و نوحه سرایی های متین و عمیق او، به خصوص در ایام عاشورا که می گفت:
« هذا عزاک یا حسین، روحی فداک یا حسین »
و اشکی محبت آمیز توأم با معرفت از مردم می گرفت...
شبهای احیای ماه مبارک رمضان، معنویت و عبودیت، تضرع و زاری در مجلس ایشان در سطحی بسیار عالی بود، تا جایی که اگر کسی از مصاحبین آن مرحوم در حال حاضر هم در قید حیات باشد، گمان نمی کنم بعد از ایشان همانند حال و هوای معنوی مجلس احیا و وعظ و روضه مرحوم آقا شیخ مرتضی را دیده و چشیده باشد...
همراهان و شاگردان آن مرحوم همگی در ایمان، تقوی، درستکاری، صداقت و امانت زبانزد عام و خاص بوده و هستند.
ایثار و فداکاری برای دین
مرحوم حاج شیخ محمد حسن معزی تهرانی نقل می کنند:
« جلسه روضه و توسلی در خانه یکی از مومنین برپا بود. آن مجلس، چند واعظ و روضه خوان داشت. آقا شیخ مرتضی زاهد نیز یکی از واعظهای آن مجلس بود. یار و همراه ایشان آیت الله حاج میرزا عبدالعلی تهرانی نیز در آن جلسه حاضر بود.
از قدیم رسم بود ریش سفیدهای وعظ و منبر، در انتهای مجالس سخنرانی کنند؛ اما آن روز آقا شیخ مرتضی زاهد این رسم را بر هم زد.
او آن روز اولین نفری بود که بر بالای منبر رفت و شروع به صحبت کرد. در آن جلسه صحبتهای او با جلسه های دیگرش بسیار متفاوت بود.
در واقع، صحبتهای او ضعیف و نامرتب بود و نمی توانست برای مردم جذاب و دلنشین باشد!
حاج میرزا عبدالعلی تهرانی از این منبر بسیار تعجب کرده بود. با توجه به شناختی که از آقا شیخ مرتضی زاهد داشت، حکمت و دلیلی برای این منبر می دید.
بعد از مجلس، با اصرار از آقا شیخ مرتضی زاهد خواهش کرد تا علت و فلسفه این صبتهای نامرتب را تعریف نماید.
آقا شیخ مرتضی بعد از اصرار حاج میرزا عبدالعلی تهرانی می فرماید:
« راستش امروز در این مجلس یک آقایی قرار بود به منبر برود.
این آقا بعد از مدتی تحصیل در حوزه علمیه قم، تازه به تهران بازگشته است.
ایشان شاید هنوز در بیان منبر به خوبی مسلط و توانا نشده باشد. به همین خاطر من سعی کردم صحبتهایم زیاد جذاب نباشد تا ان شاء الله بعد از صحبتهای من، صحبتهای این آقای تازه کار برای مردم دلنشین تر و چشمگیرتر جلوه کند، تا یک تشویق و القای روحیه ای برای ایشان شده باشد. »
کلام نافذ
حاج ناصر جواهری در رابطه با تأثیر کلام آقا شیخ مرتضی زاهد از قول پدرشان نقل می کنند:
« در محله و بازارچه نایب السلطنه، پهلوانی به نام حاج محمد صادق بلورفروشان ساکن بود. او آدمی درشت قامت و قوی هیکل بود و در آن زمان در تهران از جهت قدرت بدنی و هیکل؛ بسیار کم نظیر بود.
حاج محمد صادق بلورفروشان با این بدن ورزیده، قوی و درشتش بسیار نیز متواضع و باتقوا بود.
یک روز در خانه آقا شیخ مرتضی زاهد بودیم که حاج محمد صادق بلورفروشان وارد شد. آقا شیخ مرتضی در گوشه حیاط بر بالای منبر بودند و از روی کتاب برای مردم حدیث می خواندند و موعظه می کردند.
بعد از دقایقی آقا شیخ مرتضی سرش را بالا آورد و نگاهش به حاج محمد صادق افتاد. آقا چون گوشها و چشمهایش در این آخرها کمی ضعیف شده بود، رو به حاج محمدصادق کرد و پرسید:
حاج محمدصادق آقا، خودتان هستید؟
حاج محمد صادق جواب داد: بله آقا جان خودمم، محمدصادق هستم.
مرحوم آقا شیخ مرتضی دوباره شروع به خواندن کرد. بعد از لحظاتی دوباره سرش را بالا آورد و حالا چه حکمتی در کار بود، گفت:
« خداوند ما را خلق نکرده است که بخوریم و بیاشامیم و قوی بشویم تا مردم را به زمین بزنیم! »
وقتی آقا شیخ مرتضی این جمله را فرمودند، مرحوم حاج محمدصادق به شدت به گریه افتاد و نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. آن روز در حدود یک ساعت حاج محمد صادق بلورفروشان با آن هیکل و جثه اش در گوشه ای از حیاط نشسته بود و همانند یک کودک زار زار گریه می کرد و اشک می ریخت! »
*****
حاج احمد شهامت پور نقل میکند:
« مرحوم پدرم در همین کوچه حمام گلشن مغازه قصابی داشت و با توجه به شغل و پیشه اش مقداری در همان حال و هوای داش مشتی گری و این گونه عوالم بود.
شاگردش برای ما تعریف می کرد مرحوم پدرم در یک دورانی دندانهایش مشکل پیدا کرده بود و همه دندانهایش را طلا گرفته بود؛ تا اینکه یک روز آقا شیخ مرتضی زاهد از جلوی مغازه قصابی او رد می شود و بعد از سلام و علیک به پدرم می گوید:
اصغر آقا حیف نیست! این دندانهایت را طلا گرفته ای؟
حسین آقا شاگرد پدرم می گفت: به قدری کلام آقا شیخ مرتضی زاهد نافذ بود که فردای آن روز مرحوم پدرم با همان داش مشتی گری که داشت رفته بود و همه آن طلاها را برداشته بود. »
احترام به استاد
آقا شیخ مرتضی زاهد به اندازه ای از مصیبت وارد شده بر استادش مرحوم آیت الله حاج شیخ فضل الله نوری ناراحت بود که از آن به بعد به هیچ وجه حاضر نبود از آن محلی که شیخ را به دار آویختند، عبور کند.
حاج احمد آقای مصلحی می گفت:
« آقا شیخ مرتضی زاهد در آن آخرهای عمرش نیز که او را به کول می گرفتند و به این طرف و آن طرف می بردند، در این وضعیت هم، سفارش و تأکید می کرد که او را به هیچ وجه از این میدانی که آقا شیخ فضل الله را به دار آویختند عبور ندهند. ایشان نقل می کرد که آقا شیخ مرتضی زاهد بر بالای منبر می گفت:
بعد از اینکه حاج شیخ فضل الله نوری را شهید کردند، او را در خواب دیدم.
از حاج شیخ فضل الله پرسیدم: آقا شما در آن لحظاتی که می خواستند شما را بر بالای دار ببرند، چه حالی داشتید؟ در آن لحظات بر شما چه گذشت؟
حاج شیخ فضل الله جواب داد: زمانی که می خواستند مرا بر بالای دار ببرند، مشاهده کردم خاتم الانبیاء حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تشریف آوردند. در دستهای آن حضرت، عمامه ای سبز قرار داشت. حضرت رسول اکرم (ص) در حالی که آن عمامه سبز را بر روی سرم می گذاشتند به من فرمودند:
« بگذار تا ابتدا این عمامه سبز را بر روی سرت بگذاریم تا شما با این عمامه سبز بر بالای دار بروی!...»
مقام و منزلت نزد مراجع
حاج آقای سیبویه نقل می کنند:
« چند نفر هستند که من هر روز برای آنها فاتحه ای می خوانم؛ یکی از آنها مرحوم زاهد است و من سالهاست هر روز برای مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد فاتحه ای می خوانم و این عمل از من ترک نمی شود.
ایشان فرمود:
در مقام و منزلت آقا شیخ مرتضای زاهد همین مطلب کافی است که مرجع عالیقدر جهان تشیع، حضرت آیت الله العظمی آقا سیدابوالحسن اصفهانی، به یک شخصی فرموده بودند:
من حاضرم مقداری پول به شما بدهم تا شما آقا شیخ مرتضی زاهد را از تهران به عتبات عالیات بیاورید، تا من یک بار این آقا شیخ مرتضی را از نزدیک ببینم... »
اجابت دعا و سیره ائمه اطهار(ع)
آیت الله لنگرودی می گفت:
« یک روز مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد حدیثی را برای ما خواندند؛ آن حدیث درباره دعا کردن و اجابت دعاها از سوی خدای متعال بود.
مرحوم آقا شیخ مرتضی برای اینکه معنای دعا و باور اجابت دعاها برای ما محسوس و قابل قبول تر بشود به چند نمونه از دعاهای خودشان اشاره کردند.
آقا شیخ مرتضی می گفت:
من یک روز ظهر بسیار خسته و کوبیده به خانه بازگشتم. به اندازه ای خسته بودم که بلافاصله خواستم کمی استراحت کنم؛ ولی مگسها نگذاشتند. من هم چون زیادی خسته بودم بلند شدم و خطاب به مگسها گفتم:
« آیا از علم خدا نگذشته است شماها از این اتاق بیرون بروید؟! و آن مگسها هم بلافاصله و همه با هم، فوری از اتاق بیرون رفتند و من هم به استراحت مشغول شدم! »
و البته من این گونه دعا کردنها را از مادر حضرت امام باقر علیه السلام یاد گرفته ام. آن بانوی مکرمه به دیواری که می خواست بر سرش فرو ریزد فرمود:
« بحق المصطفی خدا اجازه نداده که بر سر من خراب شوی! »
پس آن دیوار همان طور در حال خراب شدن و کج باقی ماند تا والده امام باقر علیه السلام به سلامت عبور کرد. »
همه به دعا احتیاج داریم!
حاج محمود اخوان نقل می کند:
« من جوان بودم که یک شب با آقا شیخ مرتضی زاهد دو نفری از جلسه ای بر می گشتیم. ایشان پیرمرد و ضعیف شده بود و من دستهای ایشان را گرفته بودم و در راه رفتن به ایشان کمک می کردم.
آن شب من آهسته آهسته ایشان را تا جلوی خانه شان رساندم و آماده خداحافظی شدم. آقا شیخ مرتضی زمانی که می خواست به داخل خانه برود، رو به من کرد و فرمود:
« آقا محمود! مرا دعا کن آقا محمود، دعا کن ».
من خنده ای کردم و عرض کردم: آقا جان شما که به دعا احتیاج ندارید!
تا این جمله از دهان من خارج شد، به یکباره چشمهای آقا مرتضی زاهد پر از اشک شد و بسیار منقلب و گریان شد و فرمود:
« نه آقا محمود! دعا کن مرا؛ همه ما به دعا احتیاج داریم...»
حاج محمود اخوان با گلویی بغض کرده ادامه دادند :
مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد با گریه ای شدید و با صدایی لرزان و بغض کرده فرمود:
«... محمود! شیطان قسم خورده است تا همه ما را اغوا کند، همه ما به دعا احتیاج داریم؛ دعاکن محمود، دعا کن مرا، دعا کن...»
شوخی ولیّ خدا
در خانه آقا شیخ مرتضی زاهد جلسه ای بر پا بود.
ایشان از روی کتاب در حال خواندن حدیث و روایتی برای حاضرین بودند.
در این میان حاج مقدس از جا بلند میشود تا از جلسه بیرون برود.
حاج مقدس، قد و قامتی بلند داشت، بنابراین وقتی به جلوی در رسید به صورت بسیار محسوسی جلوی نوری که از حیاط به داخل اتاق تابیده می شد گرفته شد.
سایه او بر روی کتاب آقا شیخ مرتضی می افتد و ایشان سرش را از روی کتاب بالا می آورد. حاج مقدس اشاره بر رفتن و خداحافظی داشت.
آقا شیخ مرتضی به او می گوید: کجا می روید؟
حاج مقدس جواب می دهد: کاری دارم آقا باید بروم.
آقا شیخ مرتضی می گوید:
حالا چند دقیقه ای بنشینید بعد می روید.
حاج مقدس دوباره جواب می دهد: نه آقا کار دارم باید بروم کار دارم آقاجان.
و آقا شیخ مرتضی با حالتی از مزاح و شوخی همراه با لبخندی معنادار به آرامی می گوید:
« هی می گه کار دارم کار دارم؛ ای بیکار بشی مقدس! »
حاج مقدس از خانه آقا شیخ مرتضی بیرون می آید و به دنبال کارهایش می رود.
از آن روز به بعد مشکلی غیرعادی برای حاج مقدس پیدا می شود. در واقع حاج مقدس از آن روز به بعد بیکار شده بود.
بسیاری ازمنبرهای او به شکل های متفاوتی به هم خورده بود با توجه به مهارتی که ایشان در روضه خوانی و خطابه داشت و در بسیاری از اوقات با کمبود وقت روبرو می شد، بعد از مدتی یقین پیدا می کند این بیکاری باید علت و دلیلی داشته باشد.
حاج مقدس به فکر فرو می رود تا علت را پیداکند. و به یکباره یاد صحبت آقا شیخ مرتضی زاهد می افتد که به شوخی گفته بود:
« هی می گه کار دارم کار دارم؛ ای بیکار بشی مقدس! »
حاج مقدس با عجله و شتاب به سوی خانه آقا شیخ مرتضی زاهد می رود. او را در جریان می گذارد و از او معذرت خواهی و طلب بخشش می کند.
آقا شیخ مرتضی زاهد نیز که آن سخن را بی هیچ قصد و غرضی و فقط برای شوخی و مزاح گفته بود، لبخندی می زند و او نیز از حاج مقدس دلجویی می نماید و از آن لحظه به بعد دوباره منبرها و موعظه های حاج مقدس رونق می گیرد.
تأیید و مطابقت اعمال با قرآن کریم
مرحوم حاج عسکری نقل می کنند:
« در یکی از سالها آقای حاج عسکری برای رفتن به زیارت خانه خدا آماده می شود. او برای خداحافظی به خدمت آقا شیخ مرتضی می رود و بعد از مقداری گفتگو، آقا شیخ مرتضی به او می گوید:
« من از شما درخواست دارم زمانی که به مدینه منوره مشرف شدید در جلوی مرقد مطهر حضرت خاتم الانبیاء(ص) بایستید و از جانب من به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کنید:
« یا رسول الله(ص) شما خودتان می دانید مرتضی در طول عمرش غرضی به جز بندگی و عبودیت نداشته است؛ اما آیا شما این سبک و سیره مرا تأیید می فرمایید؟ و آیا این اعمال و کردار، مقبول شما هست؟ »
آقای حاج عسکری هم در تشرف به مدینه منوره بنا بر سفارش آقا شیخ مرتضی، جلوی مرقد منور و مطهر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می ایستد و مطالب ایشان را بازگو می نماید.
آقای حاج عسکری بعد از رساندن آن عرض حاجت، در عالم خواب مشاهده می کند که از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله قرآنی آورده می شود و امر می گردد تا آن قرآن را بدهند تا امضای آقا شیخ مرتضی زاهد نیز بر آن قرآن ثبت شود، تا نشان از تأیید و مطابقت اعمال و کردار آقا شیخ مرتضی با قرآن کریم باشد.
نقل است مرحوم آقای حاج عسکری به غیر از امضای آقا شیخ مرتضی، تعدادی امضای دیگر را نیز در آن قرآن دیده است که نشان از مطابقت کامل اعمال و سیره صاحبان آن امضاها با قرآن کریم داشته است.
آقای حاج عسکری فقط موفق می شود یکی از آن آخرین امضاها را شناسایی کند و آن، امضای مرحوم آیت الله العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری بوده است. »
ترک محرمات و انجام واجبات!
آقای حق شناس در سالهای جوانی آقا شیخ مرتضی زاهد را در خواب می بیند.
ایشان با چند نفر، به همراه آقا شیخ مرتضی زاهد از بازار به مسجد جمعه وارد می شوند و همچنان پیش می روند تا به حوض بزرگ صحن مسجد می رسند که در این هنگام آقا شیخ عبدالکریم می بیند آقا شیخ مرتضی از روی حوض مسجد رد می شود و به آن سوی حوض می رود.
آقای حق شناس حوض را دور می زند و به کنار آقا شیخ مرتضی می رود و از ایشان می پرسد:
آقا شما چگونه به این مقامات رسیده اید؟
آقا شیخ مرتضی جواب می دهد:
« با ترک محرمات و انجام واجبات. »
آقای حق شناس از این خواب خوشش می آید و تصمیم می گیرد تا با این خواب، آقا شیخ مرتضی را امتحان و آزمایش کند.
با این نیّت به نزد ایشان می رود تا در بیداری نیز جواب آقا شیخ مرتضی را از زبان او بشنود.
آقا شیخ مرتضی دوباره در بیداری نیز به او می گوید:
« با ترک محرمات و انجام واجبات »!
اضطراب و نگرانی از مکر شیطان
حاج آقا تقی کرمانشاهی( از نوادگان مرحوم آیت الله العظمی وحید بهبهانی ره ) نقل می کنند:
« یکشب آقا شیخ مرتضی زاهد برای نماز خواندن آماده شده بود. آن شب یکی از جلسات هفتگی او برقرار بود. به طور معمول در این جلسات ابتدا دوستان و رفقایش نمازهای مغرب و عشا را به امامت او به جماعت می خواندند و سپس از روی رساله مراجع تقلید زمان، مسئله می فرمود و بعد، سخنان و موعظه های ایشان از روی کتب حدیثی شروع می شد.
اما آن شب نمازهای ایشان عادی نبود؛ به خوبی پیدا بود فکر و حواسش جمع و جور نیست و در تعداد رکعت های نماز هم اشتباه می کرد.
آن جلسه تمام شد؛ اما پریشانیهای آقا شیخ مرتضی همچنان ادامه داشت. حتی در خیابان هم، این حواس پرتی وجود داشت تا آنجا که احتمال داشت با درشکه برخورد کند! و یا به داخل جوی آب بیافتد!
دوستان و رفقای او نیز با نگرانی همین سوالات را از او می پرسیدند:
آقا چه شده؟ ... مریضی و مشکلی پیدا کرده اید؟ ... بیایید برویم دکتر ... چرا این جوری شده اید؟!
و آقا شیخ مرتضی فقط جواب می داد:
نه، نگران نباشید چیزی نیست.
بعد از سه چهار روز چند نفر به اتفاق دوستان و رفقا به همراه آقا شیخ مرتضی به سویی می رفتیم.
آن روز هم، گیجی و حواس پرتی های آقا شیخ مرتضی نزدیک بود مشکل ساز شود اما باز هم وقتی از او سوال می شد چه شده است؟ ایشان فقط جواب می داد: نگران نباشید.
از روی نگرانی و دلواپسی از ایشان پرسیدم: چه می فرمایید آقا! شما حواس پرتی پیدا کرده اید؛ ما را نگران کرده اید! ما حق داریم نگران باشیم و بدانیم چه شده است.
ایشان با همان حال و هوای پریشان و نگرانش جواب داد:
راستش چند روز پیش از این، حدیثی را خواندم؛ حدیثی از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله.
همگی از این جمله شگفت زده شدیم.
آقا شیخ مرتضای زاهد ادامه داد:
در آن حدیث، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به حضرت امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند:
« یا علی به اندازه ای که تو با خوبیها و راههای هدایت آشنایی داری، شیطان نیز به همان اندازه با همه بدیها و راههای گمراهی و ضلالت در زمین و آسمان آشنایی دارد...»
و سپس آقا شیخ مرتضی زاهد با نگرانی و اضطراب، به آرامی و زیر لب گفت:
«... و با این شیطان چه کنم؟ »
برپایی جلسات در هر شرایط
حاج محمد معصومی می گفت:
« آن گونه که مرحوم پدرم برای ما نقل می کرد، مرحوم آقا شیخ مرتضای زاهد نسبت به برقراری جلساتش بسیار حساس و مراقب بوده است.
ایشان در هفته به صورت ثابت هر شب جلسه داشت و جلسه شبهای جمعه اش در خانه ما برقرار بود. و روزها نیز به تعلیم و تربیت بانوان متدین تهران اهتمام می ورزید که یکی از آن جلسات، هر هفته، صبح های سه شنبه در خانه خود آقا شیخ مرتضی برقرار بود. این جلسات در هیچ شرایطی تعطیل نمی شد؛ حتی در زمستانهای سرد و یخبندان.
در شصت هفتاد سال پیش زمستانهای تهران بسیار سرد و پر برف و باران بود. وقتی برف می آمد عبور و مرور بسیار سخت و مشکل می شد؛ به خصوص با توجه به اینکه در آن زمان همه خیابانها و کوچه ها به صورت حالا آسفالت و صاف و تر و تمیز نبود. ولی با این حال مرحوم آقا شیخ مرتضی در پیری و زمین گیری و تا آخرین سالهای حیاتش، حتی در زمستانها و در برف و باران نیز جلساتش را به هیچ وجه تعطیل نمی کرد.
مرحوم پدرم می گفت:
در این آخرها که آقا شیخ مرتضی زاهد بسیار ضعیف شده بود و پاهایش درد می کرد، شخصی معروف به حاجی او را به کول می گرفت و به جلسات می آورد. در زمستانها زمانی که آقا شیخ مرتضی بر روی کول مرحوم حاجی به جلسات می آمدند، زیاد اتفاق می افتاد که در طول راه، چند بار هر دو بر روی برفها می افتادند و صدمه می دیدند؛ ولی با این حال آقا شیخ مرتضی هر طوری بود خودش را به جلساتش می رساند.
همچنین یادم هست یکروز از مرحوم پدرم پرسیدم:
آقا جان مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد چند بار به کربلا و عتبات عالیات مشرف شده بود؟
پدرم جواب داد: آقا شیخ مرتضی در طول عمرش و بر حسب ظاهر، فقط یک بار به عتبات عالیات و به کربلای امام حسین علیه السلام مشرف شده بودند و این تشرف نیز در جوانی بوده است.
من با ناباوری به پدرم عرض کردم:
آقا جان من گمان می کردم آدمی همچون آقا شیخ مرتضی باید به مکانهای زیارتی به خصوص کربلا، زیارت مشرف شده باشد.
پدرم جواب داد: مرحوم آقا شیخ مرتضای زاهد به خاطر جلساتش، زیاد به مسافرتهای طولانی نمی رفت؛ زیرا ایشان به این جلسه های هفتگی بسیار اهمیت می داد و برای اینکه این جلسات احکام و معارف و روضه و توسل به ابا عبدالله الحسین علیه السلام به تعطیلی کشیده نشود، بسیار کم به مسافرت می رفت. »
نفی صوفی گری
یک روز ظهر آیت الله سید یحیی سجادی، بعد از نماز به نزد آقا شیخ مرتضی می آید و می گوید:
« آقا امروز لطف کنید و برای صرف ناهار به خانه ما بیایید...
آقا شیخ مرضی قبول می کند و آنها به سوی خانه حاج آقا یحیی به راه می افتند.
خانه آیت الله سجادی، در محله بین الحرمین بود. محله ای که فقط در مدت پنج، شش دقیقه، می توانستند به آنجا برسند، اما این پیاده روی بیش از بیست دقیقه طول کشید. زیرا آقا شیخ مرتضی همانند همیشه، در طول راه، تند تند اخبار و احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، را برای حاج آقا یحیی بازگو می کرد.
او گاهی نیز در جاهای مناسب توقف می کرد و احادیثی را که به توجه و دقت بیشتری نیاز داشتند بیان می کرد و از حاج آقا یحیی نیز نظرخواهی می کرد. آنها پس از بیست دقیقه به جلوی خانه حاج آقا یحیی رسیدند.
در این هنگام، آقا شیخ مرتضی به یک باره خودش را به جلوی در رساند و راه ورود به خانه را سد کرد. حاج آقا یحیی فقط با تعجب، او را نظاره می کرد.
آقا شیخ مرتضی زاهد در حالیکه پشت به در و رو به سوی حاج آقا یحیی ایستاده بود گفت:
خب، حالا شما بفرمایید چرا حاضر شدید بر جنازه فلان شخص، نماز میت، اقامه کنید؟!
چندی پیش یکی از اقطاب صوفیه از هم محله ای های حاج آقا یحیی از دنیا رفته بود و آیت الله سجادی بر جنازه آن همسایه نماز خوانده بود.
آقا شیخ مرتضی از این عمل بسیار دلگیر و ناراضی بود؛ او دوست نداشت در خانه کسی که بر جنازه یکی از اقطاب صوفیه نماز میت خوانده است، ناهار بخورد.
حاج آقا یحیی می گوید:
آقا خودتان می دانید من هم از این پیشامد، بسیار نارحت هستم و در قلبم هیچ گونه حسن ظنی به این دسته ندارم و متأسفانه آن آقا در وصیت نامه اش تأکید و تصریح کرده بود فقط من باید بر جنازه اش نماز بخوانم. جنازه اش بر روی زمین مانده بود و خانواده و مریدانش وصیت نامه اش را برای من آوردند؛ و من هم دیدم برای اینکه جنازه او بیشتر از این بر روی زمین نماند، هیچ چاره ای ندارم و از نظر شرعی و اخلاقی مجبور به این کار شدم.
شیخ مرتضی بعد از شنیدن این سخنان، قانع می شود و به خانه حاج آقا یحیی وارد می شود. »
فقط بدن ایشان در این دنیا است
آیت الله یحیی سجادی بارها می گفتند:
« آقا شیخ مرتضای زاهد فقط هیکل و بدنش در این دنیاست ولی خودش در یک دنیای دیگری است. »
آقای جاودان در توضیح این مطلب می گفت:
در قدیم در سر بازار نوروزخان سقاخانه با شکوهی قرار داشت که هم اکنون اثری از آن باقی نمانده است. عموم مردم به خصوص خانمها، در شبهای جمعه زیاد به این سقاخانه می آمدند و با نذر و نیاز، شمع روشن می کردند.
در یکی از شبهای جمعه، مرحوم آقا شیخ مرتضی برای خرید چیزی به مغازه برادران عطار که در روبروی سقاخانه نوروزخان بود می روند.
آن شب در جلوی سقاخانه، خانمی بسیار آرایش کرده و برهنه جلوی آقا را می گیرد و از ایشان می خواهد تا استخاره ای برای او بگیرند. آقا شیخ مرتضی در حالیکه آن خانم برهنه، در جلوی چشمانش ایستاده بوده است به طور عادی شروع به گرفتن استخاره می کند.
مرحوم یزدی زاده که از ارادتمندان به آقا شیخ مرتضی بوده و در کنار آقا ایستاده بوده است از این صحنه بسیار تعجب می کند و بعد از رفتن آن خانم، به آقا می گوید:
آقا جان! شما چرا در جلوی مردم، به این شکل برای خانمی برهنه و بی حجاب استخاره گرفتید؟
شیخ مرتضی با تعجب و به آرامی می گوید:
مگر این شخص، زن بود؟! چرا زودتر به من حالی نکردید؟
و مرحوم یزدی زاده تازه می فهمد که همان گونه که حاج آقا یحیی می گوید آقا شیخ مرتضی واقعاً فقط هیکل و بدنش در این دنیاست و روح و حواسش در یک دنیای دیگری است. »
خدمت خالصانه به خلق
جناب حاج آقای جاودان میگوید:
« یك روز یك آقای محترم و متدینی به خانه آقا آمد و برای رفع گرفتاریهایش تقاضای كمك بسیار قابل توجهی كرد. آقا شیخ مرتضی چون به خوبی آن مرد را می شناخت و می دانست كه آدمی اهل كار و تلاش و آبرومند است فوری یكی از دوستانش را خبر كرد.
شیخ مرتضی در این دوره پیری به سختی میتوانست خودش را جا به جا كند ولی با این حال از آن دوست و ارادتمندش خواست تا او را به كول بگیرد و به جایی برساند.
ایشان بر روی كول آن بنده خدا، خود را به حجره و تجارتخانه مرحوم كاشانی رسانده بود. راهی كه نزدیك به یك ساعت پیاده روی داشت. زمانی هم كه به جلوی تجارتخانه مرحوم كاشانی رسیده بودند به اندازهای خسته و كوبیده شده بودند كه نگهبان و سرایدار آنجا، گمال میكند آن دو، گدا هستند و به داخل راهشان نمی دهد.
عاقبت آن آقای نگهبان بعد از اصرار آقا شیخ مرتضی می رود و به مرحوم کاشانی می گوید كه پیرمردی افتاده حال، به روی كول یك آقایی آمده دم در و می گوید به شما بگویم شیخ مرتضی است.
مرحوم كاشانی با عجله پایین می آید و آقا را می برد بالا و مبلغ مورد نیاز را به خدمت آقا تقدیم می كند و دوباره آقا شیخ مرتضی همین راه را با آن وضعیت؛ پیاده برمی گردد و آن پول را با اظهار احترام و عزت و بی هیچ منتی به دست آن آقای گرفتار می رساند! »
کسب اجازه برای برگزاری جلسات
آقای جاودان نقل می کنند:
« مرحوم شمس زاده به شغل شریف معلمی مشغول بود. او انسانی باتقوا و متدین و داماد یكی از فرزندان مرحوم زاهد بود.
آقا شیخ مرتضی زاهد در طول هفته هر شب را در خانه یكی از دوستانش به صورت ثابت و هفتگی جلسه وعظ داشت. در یكی از سالها، یكی از میزبانها و صاحبان جلسه، خانه اش را می فروشد و از آن محله می رود و جلسه آن خانه به كلی تعطیل میشود.
آقای شمس زاده این فرصت را غنیمت می شمارد و به آقا شیخ مرتضی می گوید: آقا! حالا كه فلان شب خالی شده است لطف بفرمایید از این به بعد هر هفته در این شب، جلسه در خانه ما برگزار شود.
اما آقا شیخ مرتضی فقط سكوت می كند و هیچ جوابی نمی دهد.
آقای شمس زاده نمی دانست چرا آقا شیخ مرتضی هیچ جوابی نداد! آیا این سكوت به معنای عدم پذیرش بود و تقاضای او رد شده بود؟
دو سه هفته می گذرد و همچنان جلسه آن شب خالی مانده بود و آقا شیخ مرتضی هم، جوابی در پذیرش یا رد آن تقاضا نداده بود.
آقای شمس زاده با یکی از فرزندان آقا شیخ مرتضی در این باره گفتگو می کند و چون معلمی جوان و كم درآمد بود به همین خاطر جواب می شنود:
شاید این سكوت به خاطر خرج و مخارجش باشد. تهیه قند و جایی و همین پذیرایی های ساده، زیاد هم ارزان نیست.
دو سه روز بعد، یك شاگرد خصوصی برای آقای شمس زاده پیدا شد و با تدریس به این شاگرد، درآمد تازهای كسب كرد.
درآمدی كه مخارج برگزاری جلسات هفتگی را تأمین میكرد و در آن روزها آقا شیخ مرتضی نیز برای او پیغام فرستاده بود كه از این به بعد، هفتهای یك شب، جلسه در خانه شما برگزار خواهد شد.
آقا شمس زاده ابتدا گمان میكرد شاید این پذیرش به خاطر مهیا شدن مخارج جلسه باشد اما وقتی به نزد آقا شیخ مرتضی رفت از زبان ایشان شنید:
« یك ماه پیش، وقتی شما این درخواست را كردید من برای حضرت آیت الله حاج شیخ عبدالكریم حایری یزدی استفتاء و نامهای نوشتم و پرسیدم آیا من می توانم برای برقراری جلسه معارف و روضه و توسل، به خانه آقایی بروم كه حقوق بگیر و كارمند دولت است؟
و حالا پس از یك ماه، جواب این نامه آمده است كه اشكالی ندارد و اجازه هست. »
توکل و اعتماد به خدا
مرحوم شیخ عبدالحسین میفرمود:
« روزی مبلغ زیادی از درآمدهای منبر و مواعظ آقا، یكجا به دست آقا رسید. آن روز هر محتاج و نیازمندی به خانه او می آمد آقا تندتند از آن پول بر میداشت و به آنها می داد و من با توجه به بدهی های قصاب و بقال و سبزی فروش و یخ فروش و غیره به ایشان عرض كردم:
آقا جان! مقداری را هم نگه دارید به طلبكاران بدهیم.
آقا فرمود:
نه نگران نباش خدا می رساند.
من عرض كردم: خب آقا جان! الان را هم، خدا رسانده است.
ایشان باز فرمود:
عبدالحسین خدا می رساند، می رساند.
و باز به روش خود ادامه دادند و از آن پول تقریبا چیزی برای خانه باقی نماند. »
قبول وجوهات برای رضای خدا
آقا شیخ مرتضی، از قبول وجوهات شرعیه و خمس به شدت امتناع میكرده اند و به دیگر آقایان حواله میدادهاند. ایشان صلاح را در این می دانسته اند كه مؤمنین و دوستان و رفقایش حسابشان را به دست یكی از مجتهدین تهران صاف كنند.
با این حال، خیلی ها دوست داشتند حساب خمس مالشان از طریق آقا شیخ مرتضی باشد و ایشان شاید فقط چند مورد را قبول كرده باشند. از جمله، یكبار مرحوم جواهری، ده هزار تومان خمس برای آقا می آورد. او اصرار می دارد این خمس را حتماً باید به دست آقا، از ذمه اش خارج كند تا خیالش آسوده باشد و آقا شیخ مرتضی هم، زیر بار نمی رفته است.
مرحوم جواهری خودش میگفت:
« در همان روزها، مرحوم عبدالعلی تهرانی، آقا شیخ مرتضی را برای ناهار دعوت كرده بود. آقا به من هم فرمود شما هم، فلان روز بیا.
در خانه حاج میرزا عبدالعلی، من خوابی را كه در شب گذشته دیده بودم برای آقا تعریف كردم. من خواب دیده بودم آیت الله بروجردی در مقابل آقا شیخ مرتضی نشسته اند و اظهار نیاز می كنند. وقتی خوابم را تعریف كردم مرحوم حاج میرزا عبدالعلی به آقا شیخ مرتضی گفت: آقا اجازه بفرمایید من این خواب را تعبیر كنم.
آقا شیخ مرتضی جواب داد: بفرمایید، بفرمایید.
آیت الله عبدالعلی تهرانی گفت:
تعبیر این خواب این است كه هم اكنون حوزه علمیه قم به پول نیاز دارد و شما هم، الان جلوی این ده هزار تومانی را كه آقا صادق می خواهد به عنوان خمس بدهد كه بسیار هم، مشكل گشاست گرفتهاید. شما این را قبول كنید و زودتر به دست آقای بروجردی برسانید.
و آقا شیخ مرتضی بعد از شنیدن این تعبیر گفت:
باشد پس حالا شما آقا صادق، این پول را زودتر به آقا عبدالحسین بدهید تا آن را هر چه سریعتر به قم برساند. »
مهربانی با حیوانات
حاج آقای جاودان بیان می داشت:
« بعضی از خانمهای خانه نقل میكردند كه در یكی از روزهای بارانی، سگی از كوچه به داخل خانه وارد شد و در درگاه اتاق آقا شیخ مرتضی دراز كشید و خوابید. بعد از دقایقی آقا، به مناسبتی از اتاق بیرون آمد و دید آن سگ با بدن خیس و تر شده از آب باران در پشت در نشسته است.
آقا شیخ مرتضی با توجه به مسائل شرعی و دینی از اینكه می دید سگی به این شكل (خیس) وارد خانه شده است و قسمتهایی از خانه را نجس كرده است ناراحت شدند به خصوص اینكه در آن زمان و در آن وضعیت، آب كشیدن دالان و حیاط خانه، بسیار مشكل و سخت بود.
بنابراین ایشان عصای خود را برداشتند و بدون اینكه عصا به سگ بخورد چند بار به آرامی اشاره بر بیرون راندن آن سگ كردند و آن سگ نیز با همین عصا تكان دادن های آرام و بی آزار از جا بلند شد و از خانه بیرون رفت.
اما فردای آن روز آقا شیخ مرتضی با یادآوری بیرون راندن آن سگ، با ناراحتی فرمود:
« دیشب خواب می دیدم كه بر دستهای من آتش افتاده است ...»
گویی آسمانیان چنین توقعی نداشته اند كه آقا شیخ مرتضای زاهد اشاره بر بیرون راندن سگی بكند كه در هر صورت، حیوان است و بی گناه. »
غلبه بر هوای نفس
آیت الله مرتضی تهرانی میفرمود:
« من یك روز از مرحوم پدرم پرسیدم: آقا جان این آقا شیخ مرتضی چه كار كرده است كه توانسته به این خوبی هوای نفسش را از میان بردارد و به مقام تشرف دست یابد و تا این اندازه نورانیت پیدا كند؟
مرحوم پدرم جواب دادند:
این آقا شیخ مرتضی زاهد آنچه از اخبار و احادیث معتبر از كلمات معصومین علیهم السلام در كتابها دیده و خوانده، باور كرده است و این باور و یقین نسبت به معارف اهل بیت علیهمالسلام او را به این نورانیت رسانده است. »
تاثیر استادِ حاذق
روزی مرحوم حاج قاسم فخار از شاگردان آقا سید رضا دربندی، از ایشان سئوال می كند:
« مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد، از كجا به این مراتب رسیده بود و این مرتبهای كه ایشان داشت چیزی نیست كه انسان بتواند به خودی خود و فقط با استعداد خود، بدان دست یابد؟!
و آقای دربندی جواب می دهد:
آقا شیخ مرتضی زاهد از شاگردی و استفاده از مرحوم آیت الله آقا سید عبدالكریم لاهیجی به آن مرتبه رسیده بودند. »
ادامه دارد....
هیات مکتب الزهرا(س)

